روز اول همه با کمی ترس و کمی نشاط سر کلاسها رفتیم. بچهها عالی بودند، نبوغشان دیوانه کننده بود. از هشت تا ده یک بند برایشان ور زدیم و هر چه گفتیم فهمیدند و هر چه پرسیدیم جوابهای چشمگیر دادند و همه چیز رو به راه بود.
زنگ ساعت ده را زدند و یک ربع بعد که رفتیم سر کلاس، همه چیز عوض شده بود. بچهها خنگ و بیحوصله و درخود و ملول جان میکندند و نه میفهمیدند نه جوابی ازشان درمیآمد که دو پول سیاه بیرزد. فردا هم هماینگونه بود و روزهای بعد، تا عاقبت یادم نیست بچهای از گرسنگی غش کرد یا چه شد که دانستیم بچهها گرسنه اند و از ده به بعد دیگر قندی در خونشان نیست که بسوزد و به کاری بیاید. فهمیدیم که باید سیرشان هم کرد. باز دوستان دوره افتادند و به چه والذاریاتی از آدمهای خیّری که اگر به خودت بود نمیخواستی حتا تف توی روی خیلیشان کنی پولی جمع کردند که به بچهها شیر و نان قندی ساعت ده صبح و ناهار دوازده ظهر بدهند.
اولین ناهار را گفتند ساده بگیریم و ساده گرفتند و مادر یکی از خودهامان به تعداد بچهها کتلت - نفری یکی - درست کرده بود. به هر بچه یک کتلت لای یک نان لواش میدادند که برود و یک گوشه سق بزند. کتلتها را که میدادند دیدیم وضع عادی نیست. بچهها انگار دلهره داشته باشند یا از خوردن غذا بترسند. یکی از معلمها عاقبت راز دلهرهی بچهها را پیدا کرد. شنیده بود که یکی از بچهها از یکی دیگر نجواکنان پرسیده بود «این اسمش چیه؟» و آن دیگری گفته بود «خره این کبابه دیگه.» بچهها کتلت ندیده و نشناخته بودند.
به ما دیوانهها آنجا چه گذشت؟ آن همه طرح آموزشیمان چه شد؟ آن همه ایدههای بلند؟
در کوچه و خیابانهای اطراف مدرسه که راه میرفتی بوی تاپالهی گاو رهایت نمیکرد و پایت تا مچ توی گل فرو میرفت. در آن کوچه خیابانها فقط یک مغازهی نونوار میدیدی، مغازهای که ضبطصوتهای گنده گندهی رقصنوردار به این مردم - پدران و برادران هماین بچههای گرسنه - میفروخت. مردمی که برای نان پول نداشتند اما ضبطصوت رقصنوردار از نان شبشان هم واجبتر بود.
یک چرخی که در هماین اطراف بزنی و چند تا وبلاگ بخوانی بارها به داستانهایی نظیر این میرسی که زنی قرص رایگان ضدبارداری را از درمانگاه دولتی میگرفته و «فقط شبهایی که لازم میدانسته» میخورده یا «چون خودش عق میزده»، میداده شوهرش بخورد. یا داستانهایی دیگر از مردمی که نمیدانند با داشتههای مختصرشان چه کنند تا دست کم از گرسنگی و بیماری نمیرند. خانههای چهلمتری و درآمدهای دویست و اندی هزارتومانی و بوفههایی با دو سه میلیون تومان ظرف بلور چک درونش الگوی زندگی مردمانی است که شب شکم گرسنهشان را چنگ میزنند تا نسوزد و خوابشان ببرد. این مردم، مردم این کشور اند.
من به جای این که دنبال سخنرانیهای این نامزد یا آن یکی بروم و بدوم، دنبال رسیدن به وضعیتی هستم، که دست کم بتوانیم و بتوانند به مردم بیاموزند از هماین که هست بهره بگیرند تا فجیع زندگی نکنند و فجیع نمیرند. من دنبال وضعی هستم که بچههای گرسنه پای ضبطصوتهای رقصنوردار خوابشان نبرد و کابوس کتلتی که اسمش کباب است نبینند. هر نامزدی که کمکم کند تا به این وضع برسیم، منتخب من است.


جانم فدای" ولایت" که محبوب ترین است در نزد پروردگادم...



